چرا کتاب «درآمدی بر دانش نحو» تألیف شد؟

حوزه/ مؤلف «درآمدی بر دانش نحو» گفت: کمبود کتاب برای یادگیری قواعد نحو نبود؛ بلکه نیاز به کتابی بود که از همان ابتدا، منطق خودِ دانش نحو را نیز به طلبه نشان دهد. می‌خواستیم در کنار آموزش قواعد، برخی از قفل‌های مسیر فهم نحو را نیز از همان خشت اول باز کنیم.

به گزارش خبرگزاری حوزه، حجت‌الاسلام والمسلمین سجاد قربانی، مدرس ادبیات عرب در مدارس حقانی، شهیدین و معصومیه، عضو سابق گروه علمی نحوِ تدوین متون حوزه‌های علمیه و مؤلف کتاب مغنی الأریب، به بررسی رویکرد آموزشی و ویژگی‌های کتاب «درآمدی بر دانش نحو» پرداخت.

وی در این گفت‌وگو با تبیین ضرورت توجه هم‌زمان به «دانش، مهارت و بینش» در آموزش نحو، از رویکرد اکتشافی این اثر، تفکیک سطوح عمومی و نخبگانی و تلاش برای آشنایی طلبه با منطق و ساختار دانش نحو سخن گفت.

چرا با وجود سابقه طولانی آموزش نحو در حوزه، احساس کردید نگارش چنین کتابی لازم است؟ چه خلأیی در متون موجود دیدید؟

به نام خدا

مسئله اصلاً این نبود که ما در حوزه کتاب خوب برای آموزش نحو نداشته‌ایم. اتفاقاً میراث غنی‌ای در این زمینه داریم؛ از «نحو میر» و «آجرومیه» گرفته تا کتاب‌های آموزشی متنوعی که در دوره معاصر نوشته شده‌اند و برخی از آنها نیز از نظر آموزشی، استاندارد و قابل قبول‌اند. بنابراین، خلأ موجود، کمبود کتاب آموزشی نحو به معنای متعارف آن نبود.

مسئله‌ای که ما با آن مواجه بودیم، بیشتر به نوع مواجهه طلبه با علم نحو در نخستین مرحله یادگیری بازمی‌گشت.

معمولاً در آموزش مقدماتی، تمرکز بر یادگیری مفاهیم و قواعد اصلی است؛ قاعده را در اختیار طلبه قرار می‌دهیم، مثال می‌زنیم و با تمرین، به‌ تدریج مهارت او را افزایش می‌دهیم. این رویکرد کاملاً قابل فهم است؛ اما گاهی این پیش‌فرض نیز در پس آن وجود دارد که فعلاً کافی است طلبه قواعد را بیاموزد و بتواند زبان فصیح عربی را تحلیل کند؛ چراکه کتاب مقدماتی بیشتر نقش دست‌گرمی را دارد و طلبه آن را می‌خواند و پس از ورود به کتاب‌های بالاتر، از آن عبور می‌کند.

اینجاست که با ایده اصلی این کتاب مواجه می‌شویم. به نظرم نخستین مواجهه با یک علم، صرفاً مقدمه‌ای برای یادگیری‌های بعدی نیست؛ بلکه، به تعبیر شهید صدر، یک «ظرف اثرگذار» است که می‌تواند در شکل‌گیری نگاه علمی بلندمدت انسان تعیین‌کننده باشد.

ما گفتیم می‌توان در کنار مسیرهای موجود، مسیر دیگری نیز گشود؛ نه برای کنار گذاشتن کتاب‌های پیشین، بلکه برای توجه مستقل‌تر به بُعدی که کمتر برجسته شده است:

اینکه طلبه از همان ابتدا، علاوه بر قواعد نحو و دغدغه مهارت، خودِ دانش نحو را نیز تا حدی بشناسد.

یعنی فقط نداند فاعل و مفعول و عامل و معمول چه هستند؛ بلکه به‌تدریج دریابد که چرا این مفاهیم شکل گرفته‌اند و چه نگاهی به زبان در پسِ آنها وجود دارد. این اصطلاحات صرفاً نام‌هایی آماده نیستند؛ بلکه حاصل نوعی مواجهه با زبان‌اند. نحوی از زاویه‌ای خاص به زبان نگریسته، برخی پدیده‌ها را برجسته دیده و برای توصیف و تبیین آنها، مفاهیمی ساخته است که به‌تدریج با یکدیگر پیوند یافته و دستگاهی منسجم را شکل داده‌اند.

ازاین‌رو، ما در این کتاب می‌خواستیم طلبه از همان ابتدا با چیزی آشنا شود که می‌توان آن را «عقل نحوی» نامید؛ یعنی منطق نگاه نحوی به زبان و شیوه‌ای که بر اساس آن، مفاهیم و قواعد شکل می‌گیرند. در این نگاه، نحو صرفاً مجموعه‌ای از قواعد آماده نیست؛ بلکه نوعی دستگاه نظری برای خواندن و فهمیدن زبان فصیح عربی است.

وقتی طلبه این مسئله را تا حدی درک کند، از اینکه فقط بپرسد «قاعده چیست؟» فراتر می‌رود و می‌تواند بپرسد: این قاعده چه مسئله‌ای را حل می‌کند؟ این مفهوم چرا شکل گرفته است؟ این دانش با چه منطقی عمل می‌کند؟

اگر بخواهم نامی برای این رویکرد بگذارم، می‌توان از سه‌ضلعی «دانش، مهارت و بینش» سخن گفت. تا پیش از این، دغدغه کتاب‌ها عمدتاً در دو حوزه دانش و مهارت بود؛ اما این کتاب تلاش کرده است بُعد بینش را نیز به این دو اضافه کند؛ بینشی که به نوعی خودآگاهی نسبت به کلیت علم و زنده نگه داشتن نگاه‌های درجه دوم به خود علم مبتنی است.

به نظرم این نگاه نباید به مراحل تخصصی موکول شود؛ گذشته از اینکه در آن مراحل نیز لزوماً چنین نگاهی آموزش داده نمی‌شود. اتفاقاً این نگاه باید از همان آغاز شکل بگیرد؛ زیرا لنزی در اختیار طلبه قرار می‌دهد که به کمک آن، مباحث بعدی را نیز بهتر می‌فهمد. به تعبیر خود نحویان، بعضی امور «صدارت‌طلب» هستند؛ یعنی سنخ آنها به‌گونه‌ای است که می‌خواهند یک محیط کامل را در حیز معنایی خود قرار دهند و به همین دلیل، حق تقدم طبیعی پیدا می‌کنند.

اگر انسان از ابتدا فقط به حفظ قواعد عادت کند، ممکن است همین الگو در مراحل بالاتر نیز ادامه پیدا کند. اما اگر از همان خشت اول با منطق خود علم آشنا شده باشد، بعداً فقط به دنبال قاعده بعدی نخواهد بود؛ بلکه به‌تدریج ارتباط مباحث و منطق کلی دانش را نیز خواهد دید.

البته منظور ما این نیست که کتاب‌های پیشین چنین ظرفیتی ندارند یا همه آنها یکسان‌اند. سخن ما این است که این بُعد از آموزش، نیاز داشت به‌صورت مستقل‌تر و صریح‌تر مورد توجه قرار گیرد.

پس اگر بخواهم خلاصه کنم، خلأ اصلی، کمبود کتابی برای یادگیری قواعد نحو نبود؛ بلکه نیاز به کتابی بود که از همان ابتدا، منطق خودِ دانش نحو را نیز به طلبه نشان دهد. می‌خواستیم در کنار آموزش قواعد، برخی از قفل‌های مسیر فهم نحو را نیز از همان خشت اول باز کنیم.

با این نگاه، قرار نیست «درآمدی بر دانش نحو» را در فضای رقابت با کتاب‌های دیگر ببینیم. هر کدام می‌توانند مسیر و کارکرد خاص خود را داشته باشند و این تنوع، قدرت انتخاب بیشتری به استاد و طلبه می‌دهد. البته این به معنای آن نیست که کتاب ما صرفاً مکمل کتاب‌های دیگر است و خود نمی‌تواند متنی مستقل برای تدریس باشد؛ چنین نیست. حتی کسی که یکی از کتاب‌های دیگر را به‌عنوان متن اصلی انتخاب می‌کند، می‌تواند از این کتاب نیز در کنار آن بهره بگیرد؛ زیرا این کتاب بُعدی از مواجهه با نحو را برجسته می‌کند که به نظرم دیدن آن برای هر طلبه‌ای ارزشمند است.

به خاطر همین تأکید بر بُعد بینشی است که ترجیح دادید نام آن را «درآمدی بر دانش نحو» بگذارید؟

دقیقاً! من هنگام انتخاب عنوان نمی‌خواستم صرفاً نامی خوش‌آهنگ پیدا کنم. در بحث «رؤوس ثمانیه» نیز داریم که عنوان کتاب باید تا حد امکان، هویت و جهت‌گیری آن را نشان دهد.

ازاین‌رو، تعبیر «درآمدی بر دانش نحو» را انتخاب کردم. این عنوان می‌خواهد بگوید کتاب فقط برای آغاز یادگیری قواعد نحو نیست؛ بلکه برای درست آغاز کردنِ نحو نیز هست.

معمولاً عنوان‌هایی مانند «نحو مقدماتی» بیشتر بر سطح آموزش دلالت می‌کنند. حتی کتاب‌هایی مانند «آشنایی با دانش نحو»، «سرآغاز نحو» و «درسنامه نحو» نیز بیشتر در همین فضای مورد اشاره به سطح آموزشی تألیف شده‌اند. اما تعبیر «درآمدی بر دانش نحو» می‌تواند این معنا را نیز منتقل کند که ما در کنار یادگیری قواعد، می‌خواهیم طلبه را با خودِ این دانش، با منطق مفاهیم آن و با شیوه نگاهش به زبان آشنا کنیم.

به تعبیر دیگر، کتاب در کنار نگاه درجه اول به نحو، نگاهی درجه دوم نیز به خودِ دانش نحو دارد. یعنی طلبه فقط با قواعد کار نمی‌کند؛ بلکه اندکی نیز از قواعد فاصله می‌گیرد و می‌بیند این مفاهیم چگونه شکل گرفته‌اند و چگونه در کنار یکدیگر، یک دستگاه علمی را ساخته‌اند؛ همان چیزی که از آن با عنوان فراگیری «عقل نحوی» یاد می‌کنیم.

البته قبول دارم که شاید عنوان به‌تنهایی همه این تفاوت را منتقل نکند و تعبیر کاملاً بی‌ابهامی نیز برای این مقصود در اختیار نداشتیم. اما این عنوان دست‌کم می‌تواند ذهن مخاطب را حساس کند که در اینجا صرفاً با متنی ساده‌تر برای آموزش نحو مواجه نیست.

پس «درآمدی» بودن کتاب، فقط به این معنا نیست که در ابتدای مسیر آموزش قرار گرفته است؛ بلکه به این معنا نیز هست که می‌خواهد پیش از ورود به جزئیات، تصویری از خودِ دانش و منطق آن به دست بدهد. گویی پیش از آنکه وارد یک ساختمان شویم، اندکی بایستیم و بفهمیم با چه بنا و چه ساختاری روبرو هستیم.

بنابراین، این کتاب درباره «سطح اول» است، اما نه به این معنا که صرفاً نسخه‌ای ساده‌تر و پایین‌تر از نحو باشد؛ بلکه درباره خودِ لحظه ورود به نحو است. باید دید این مطلب را با چه عنوانی می‌توان بیان کرد؛ مثلاً «مدخلی بر دانش نحو» یا «شناخت دانش نحو». در نهایت دیدیم شاید نزدیک‌ترین تعبیر به مقصود، همین «درآمدی بر دانش نحو» باشد.

از ضرورت توجه به دانش، مهارت و بینش در آموزش نحو تا رویکرد اکتشافی در این اثر/  طلبه نباید فقط قواعد نحو را بداند؛ باید منطق این دانش را بفهمد

این خصلت «درآمد بودن» به معنایی که فرمودید، یعنی پرداختن به بُعد بینشی در کنار بُعد دانشی و مهارتی، آیا الزاماتی هم برای سبک تألیف ایجاد کرده است؟ از این جهت این مطلب را می‌پرسم که شاید این ویژگی در نگاه اول به چشم نیاید و مخاطب احساس نکند با یک کتاب کاملاً جدید مواجه است!

سؤال خوبی است. در واقع می‌توان گفت برجسته شدن این دغدغه در این کتاب، دو الزام اساسی داشته است: یکی در نوع خاص پردازش متن درس‌ها و دیگری در تکمیل و تتمیم دورخیزهای بینشی، از طریق گشودن مباحث تکمیلی که لزوماً در متن درس‌ها نیستند، اما مناسب است در خود کتاب حفظ شوند تا کتاب بتواند به‌مثابه یک بسته آموزشی جامع، اهداف خود را در گشودن افق‌های مناسب بینشی دنبال کند.

الزام نخست باعث شد لحن کتاب از ادبیات القائی و دستوری فاصله بگیرد و به ادبیات اکتشافی نزدیک شود.

الزام دوم نیز باعث شد کتاب در دو سطح عمومی و نخبگانی نوشته شود و به‌ویژه در سطح نخبگانی، این فواید تکمیلی بیشتر گنجانده شود.

لطفا برای روشن‌تر شدن بحث تفاوت بین ادبیات اکتشافی که این کتاب بر محور آن نوشته شده است با ادبیات القائی و دستوری که مورد استفاده در برخی کتاب‌های دیگر است را توضیح دهید

وقتی می‌گوییم ادبیات این کتاب «اکتشافی» است، منظورمان این است که از ابتدا قرار نیست قاعده و تعریف را آماده در اختیار طلبه قرار دهیم و بگوییم آن را بیاموز و حفظ کن. تلاش کرده‌ایم خودِ طلبه را وارد مسیر فهم کنیم؛ یعنی به‌جای اینکه فقط نتیجه را به او بدهیم، تا جایی که ممکن است نشان دهیم این نتیجه چگونه به دست می‌آید.

برای مثال، گاهی بحث را با یک سؤال یا مسئله آغاز می‌کنیم و اطلاعات را به‌تدریج در اختیار طلبه قرار می‌دهیم تا خود او ارتباط میان مطالب را پیدا کند. حتی ممکن است در این مسیر متوجه شود که برای توضیح یک پدیده زبانی، به مفهوم یا اصطلاح تازه‌ای نیاز داریم. در واقع، فقط قاعده را یاد نمی‌گیرد؛ بلکه درمی‌یابد چه مسئله‌ای پشت این قاعده وجود داشته و چرا اساساً چنین مفهومی شکل گرفته است.

اگر بخواهم بسیار ساده بیان کنم، روش القائی بیشتر می‌گوید: «این قاعده را یاد بگیر»؛ اما روش اکتشافی می‌گوید: «بیا ببینیم این قاعده چگونه به دست می‌آید.» این تفاوت، فقط در شیوه ارائه نیست؛ بلکه به نگاه ما به خودِ فرایند یادگیری مربوط می‌شود.

وقتی طلبه در مسیر فهم مشارکت می‌کند، مطلب برای او ملموس‌تر می‌شود، کنجکاوی و انگیزه‌اش افزایش می‌یابد و به‌تدریج قدرت تحلیل پیدا می‌کند. از سوی دیگر، وقتی می‌بیند خودش می‌تواند به یک نتیجه برسد، علم برایش دست‌یافتنی‌تر می‌شود و دیگر با مجموعه‌ای از اصطلاحات و قواعد حفظی مواجه نیست.

البته این به معنای بد بودن روش القائی نیست. این روش برای انتقال سریع حجم زیادی از مطالب و نکات دقیق، بسیار کارآمد است. روش اکتشافی معمولاً به زمان و توضیح بیشتری نیاز دارد و اگر به‌درستی اجرا نشود، حتی ممکن است این تصور را ایجاد کند که علم بسیار ساده است یا می‌توان بدون نیاز به استاد در آن پیش رفت. بنابراین، هر یک از این دو روش جایگاه خاص خود را دارند.

نکته مهم دیگر این است که اکتشافی بودن را نباید با استقرایی بودن یکی دانست. استقرا یعنی از چند مورد جزئی به یک قاعده کلی برسیم؛ اما ما در اینجا به دنبال چیزی فراتر از این هستیم: می‌خواهیم تا حد امکان، مسیر شکل‌گیری خودِ مفاهیم را نیز نشان دهیم. یعنی ببینیم چه مسئله‌ای پدید آمده که معلومات قبلی برای توضیح آن کافی نبوده و چه نیازی به ساختن مفهومی تازه احساس شده است. به تعبیری، نوعی مهندسی معکوسِ شکل‌گیری علم انجام می‌دهیم.

طبیعتاً این کار در همه‌جا ممکن نیست. برخی مطالب را باید به‌صورت مستقیم آموزش داد و بعضی مفاهیم نیز باید به‌عنوان نقطه شروع پذیرفته شوند. بنابراین، ادعای ما این نیست که روش اکتشافی همیشه بهتر است یا این کتاب باید جای همه کتاب‌های دیگر را بگیرد. کتاب‌های القائی نیز کارکرد خود را دارند و در برخی موقعیت‌ها حتی مناسب‌ترند.

یکی از فواید این کتاب می‌تواند این باشد که طلبه یاد بگیرد کتاب‌های القائی را نیز عمیق‌تر بخواند؛ یعنی به قواعد و اصطلاحات بسنده نکند و بتواند پشت آنها، منطق و مسیر شکل‌گیری دانش را ببیند. البته این خود بحث مفصلی است.

این رویکرد نیز بی‌سابقه نیست؛ ریشه‌هایی از آن را می‌توان در روش سقراطی و تعبیر معروف «فن قابلگی» در آموزش دید. کاری که ما انجام داده‌ایم این بوده است که با استفاده از برخی بینش‌های روان‌شناسی یادگیری، این نگاه را آگاهانه‌تر و گسترده‌تر در تدوین یک کتاب نحوی به کار بگیریم. از این جهت، شاید بتوان گفت کتاب از تلاش‌های جدی در فضای حوزوی برای آموزش یک علم با رویکرد اکتشافی است.

اما در اینجا نکته بسیار مهمی، به‌ویژه برای استادان محترم، وجود دارد: کلید تدریس درست این کتاب، فهم عمیق همین ادبیات اکتشافی است. اگر استاد بداند چرا کتاب بحث را از یک نقطه خاص آغاز می‌کند و چرا برای رسیدن به قاعده، این مسیر را طی می‌کند، بسیاری از ظرافت‌های متن برای او روشن می‌شود.

دو برداشت ممکن است در اینجا به آموزش این کتاب لطمه بزند. یکی اینکه استاد بگوید: «این همه توضیح برای چیست؟ چرا از ابتدا اصطلاح و تعریف و قاعده را بیان نکرده‌ایم؟» اگر چنین نگاهی داشته باشیم، در واقع غرض کتاب را درست متوجه نشده‌ایم؛ زیرا این توضیحات حاشیه و اضافه بر آموزش نیستند، بلکه خودشان بخشی از فرایند یادگیری‌اند.

برداشت دوم این است که تصور کنیم این توضیحات صرفاً داستان‌گویی، ساده‌سازی یا نوعی تفنن‌اند؛ در حالی که پشت این شیوه، طراحی آموزشی و دقت فراوانی وجود دارد. ممکن است یک کتاب القائی نیز برای روشن‌تر شدن مطلب از داستان، سناریو یا مثال استفاده کند؛ اما صرف مثال زدن و توضیح دادن، آن را اکتشافی نمی‌کند.

تفاوت اصلی در اینجاست: در روش اکتشافی، توضیحات صرفاً مقدمه‌ای برای اعلام یک قاعده آماده نیستند؛ بلکه خودشان بخشی از مسیر رسیدن به مفهوم و کشف منطق آن‌اند. اگر این تفاوت دیده شود، هم غرض کتاب روشن‌تر خواهد شد و هم می‌توان آن را درست‌تر تدریس کرد.

لابه‌لای حرفهایتان اشاره ای داشتید به نگارش در دو سطح عمومی و نخبگانی با این منطق که لازمه دومِ تأکید بر بُعد بینشی انگیزه موثر در تدوین این کتاب بوده است. یعنی این کتاب هم از نظر ادبیات اکتشافی تقریباً بی‌سابقه است و هم در زمینه تأکید بر این دوگانه، تجربه‌ای جدید در تألیف به شمار می‌آید. این مسئله را توضیح می‌دهید؟

بله، حتماً. همان‌طور که عرض کردم، اگر بخواهیم بُعد بینشیِ آموزش به‌خوبی شکل بگیرد، کتاب باید تا حدی به یک بسته آموزشی کامل تبدیل شود؛ یعنی در کنار متن اصلی درس، امکاناتی نیز داشته باشد که به فهم عمیق‌تر طلبه کمک کند. این مسئله به‌خصوص در سطح نخبگانی خود را نشان می‌دهد؛ جایی که مطالبی افزوده‌ایم که لزوماً جزو متن اصلی درس نیستند، اما در شکل‌گیری نگاه علمی طلبه نقش دارند.

شاید برخی بگویند با این افزوده‌ها، کتاب دیگر از حالت درسی خارج می‌شود؛ در حالی که اتفاقاً برای هدفی که ما دنبال می‌کردیم، همین مطالب نیز بخشی از آموزش‌اند؛ بخشی از آموزشِ نوعی نگاه به علم.

اما خودِ تفکیک کتاب به دو سطح عمومی و نخبگانی نیز نکته مهمی است. به نظرم این یکی از ابتکارات اصلی کتاب است و شاید بتوان گفت در تألیف کتاب‌های آموزشی حوزه، تجربه‌ای کم‌سابقه یا حتی بی‌سابقه است.

معمولاً تفاوت کتاب‌های درسی را بر اساس زمان ورود طلبه به حوزه در نظر می‌گیریم؛ مثلاً برای کسی که با سیکل وارد شده، کتابی نوشته می‌شود و برای کسی که با دیپلم آمده، کتاب دیگری. این تفکیک طبعاً ملاحظات خاص خود را دارد؛ اما ما فکر کردیم زمان ورود، تنها ملاک تعیین‌کننده نیست.

دو طلبه ممکن است هم‌زمان وارد حوزه شده باشند، اما از نظر استعداد، انگیزه، میزان تلاش و توانایی علمی، تفاوت‌های جدی داشته باشند. پس چرا تفاوت مخاطب را فقط با زمان ورود او بسنجیم؟ ما خواستیم در کنار این ملاک، تفاوت خودِ مخاطبان را نیز جدی بگیریم و دو مسیر عمومی و نخبگانی را پیش‌بینی کنیم.

فایده این کار این است که در سطح نخبگانی، دیگر لازم نیست به‌خاطر ملاحظات مخاطب عمومی، همه مطالب را در یک سطح نگه داریم یا بیش از حد ساده کنیم. می‌توانیم متن را از نظر علمی غنی‌تر کنیم و نکات عمیق‌تری را در اختیار طلبه و استاد قرار دهیم؛ در عین حال، مسیر عمومی نیز روشن و قابل استفاده باقی بماند. انتخاب هر سطح نیز به تشخیص استاد یا مدرسه واگذار شده است.

البته این دو سطح در حدود هشتاد درصد متن مشترک‌ هستند و تفاوت اصلی در برخی نکات ویژه و مطالب تکمیلی است؛ بخشی از این نکات در متن درس‌های سطح نخبگانی آمده و بخش قابل‌توجهی نیز در افزوده‌های پایان درس‌هاست. این افزوده‌ها صرفاً اطلاعات حاشیه‌ای یا مطالبی برای بیشتر دانستن نیستند؛ هدف این است که طلبه از یادگیری قواعد فراتر برود و به فهمی عمیق‌تر از خودِ دانش نحو و منطق شکل‌گیری آن برسد.

برای مثال، در پایان هر درسِ سطح نخبگانی، عنوان «بینش نحوی» را داریم. در این بخش تلاش کرده‌ایم خاطره یک سفر اسرارآمیز به اعماق این دانش را برای مخاطب زنده کنیم؛ سفری از ظاهر قواعد به مبانی، اغراض، زمینه‌های تاریخی و لایه‌های پنهان‌تر مباحث. به نظرم یکی از جدی‌ترین بخش‌های کتاب همین‌جاست؛ هرچند در متن اصلی درس قرار نگرفته، اما میوه‌ای است که در آنجا به ثمر می‌نشیند.

محتوای این افزوده‌ها نیز متنوع است: از نکات تاریخی و معرفی منابع مهم نحو گرفته تا اصول و فلسفه این علم، روش درست اندیشیدن درباره مسائل نحوی، فهم اغراض و مبانی مباحث، و نکاتی درباره زبان عربی، فصاحت، اعراب و تفاوت ساختار زبان‌ها.

در واقع، تلاش کردیم حاصل یک مطالعه و تحقیق گسترده را به‌صورت هوشمندانه و گزینشی در اختیار طلبه قرار دهیم؛ آن هم با همان زبان اکتشافی و درون‌زا. یعنی صرفاً اطلاعاتی به متن اضافه نکنیم، بلکه مسیری برای فهم و کشف پیش روی مخاطب قرار دهیم.

این مطالب از یک سو نوعی هدایت آموزشی ضمنی ایجاد می‌کنند و از سوی دیگر، وقتی طلبه بخواهد به سراغ منابع دیگر برود، به او کمک می‌کنند بداند دقیقاً باید به دنبال چه چیزی باشد. به این ترتیب، مطالعات بعدی او هدفمندتر می‌شود و در میان منابع پراکنده، وقت و انرژی کمتری از دست می‌دهد. برخی از این مطالب نیز شاید به این صورت و در یک‌جا، حتی در منابع تخصصی نحو، به‌آسانی پیدا نشوند.

به همین دلیل، در پیوست‌ها نیز به مطالب تکمیلیِ خود نحو اکتفا نکردیم؛ بلکه به تاریخ نحو، معرفی و منبع‌شناسی مهم‌ترین منابع نحوی و جریان‌شناسی این دانش نیز پرداختیم. می‌خواستیم طلبه فقط با مجموعه‌ای از قواعد مواجه نباشد، بلکه تا حدی با بستر تاریخی و علمی شکل‌گیری این دانش و مسیر تحول آن نیز آشنا شود. این آشنایی کمک می‌کند جایگاه هر بحث را بهتر بفهمد و در مواجهه با منابع تخصصی، نگاه منظم‌تر و پرسش‌های دقیق‌تری داشته باشد.

البته روشن است که قرار نیست همه این مطالب در کلاس تدریس شوند یا از همه مخاطبان انتظار داشته باشیم آنها را با یک عمق دنبال کنند. این بخش‌ها متناسب با سطح، علاقه و فرصت مطالعاتی افراد قابل استفاده‌اند؛ به‌ویژه برای استادان، طلاب مستعد و کسانی که می‌خواهند فراتر از حداقل‌های درس مطالعه کنند.

پس اگر بخواهم جمع‌بندی کنم، ایده این دو سطح این بود که تفاوت مخاطبان را فقط با سن و سابقه ورود به حوزه نسنجیم، بلکه استعداد، انگیزه و توان علمی آنها را نیز ببینیم و متناسب با این تفاوت‌ها، هم مسیر آموزش عمومی را حفظ کنیم و هم امکان تعمیق علمی را فراهم آوریم.

در عین حال، نمی‌خواستیم کتاب را به متن اصلی درس محدود کنیم و لایه‌هایی از آموزش را نیز در اختیار مخاطب قرار دادیم که شاید در کلاس مجال پرداختن به آنها نباشد، اما در شکل‌گیری نگاه علمی و جهت دادن به مطالعات آینده او مؤثرند.

اگر بخواهم با یک تعبیر بیان کنم، متن اصلی، مسیر اصلی سفر است و بخش‌های تکمیلی، مسیرهای فرعی‌ای هستند که برای مسافر علاقه‌مند، چشم‌اندازهای بیشتری می‌گشایند. قرار نیست همه از همه این مسیرها عبور کنند؛ اما وجود آنها می‌تواند سفر علمی طلبه را عمیق‌تر، پربارتر و جهت‌دارتر کند.

اجازه دهید با توجه به نکاتی که تا اینجا عرض کردم، چهار تفاوت عمده کتاب «درآمدی بر دانش نحو» را با بسیاری از کتاب‌های آموزشی دیگر جمع‌بندی کنم.

تفاوت اول، اثرگذاری ماندگار بر نوع نگاه طلبه است. این کتاب صرفاً نمی‌خواهد طلبه را به مرحله بعدی آموزش برساند؛ بلکه می‌خواهد در طرز نگاه، عمق فهم و دغدغه‌های علمی او اثر بگذارد؛ به‌گونه‌ای که این اثر در مراحل بعدی تحصیل نیز باقی بماند. بسیاری از کتاب‌های درسی، با عبور مخاطب از آن مرحله، عملاً کارکرد اصلی خود را به پایان می‌رسانند؛ اما این کتاب می‌خواهد چیزی در نگاه علمی طلبه بسازد که با عبور از درس نیز همراه او باقی بماند.

تفاوت دوم، یک‌بارمصرف نبودن کتاب است. کتاب به‌گونه‌ای نوشته شده که حتی در مراتب بالاتر علمی نیز ارزش رجوع مجدد داشته باشد؛ هم برای اینکه طلبه نوع نگاه اولیه را فراموش نکند و هم برای اینکه برخی از ظرافت‌ها و دقت‌های متن، تازه از افق‌های بالاتر خود را نشان دهند. گاهی حاصل چند ده صفحه تحقیق، در یک سطر فشرده شده است؛ سطری که ساده به نظر می‌رسد، اما پشتوانه علمی عمیقی دارد.

تفاوت سوم، داشتن حرف برای متخصصان این رشته است. این کتاب صرفاً برای مبتدیان نوشته نشده است؛ بلکه تلاش شده دقت و عمق محتوا به‌گونه‌ای باشد که مخاطب، با دنبال کردن دلالت‌های متن، به لایه‌هایی برسد که همچنان امکان گفت‌وگو و تأمل بیشتر را برای او فراهم کنند. در واقع، کتاب زود به پایان حرف‌هایش نمی‌رسد، بی‌آنکه این عمق به پیچیدگی و دشواری بی‌مورد در بیان منجر شود.

تفاوت چهارم، تبدیل شدن به یک بسته آموزشی نسبتاً جامع است. به‌ویژه در سطح نخبگانی، کتاب در این تجربه به مباحث افزوده و تکمیلی مجهز شده است؛ از بینش نحوی و مبانی علم گرفته تا تاریخ، منابع و زمینه‌های تخصصی‌تر. این افزوده‌ها کتاب را از یک متن صرفاً درسی فراتر می‌برند و امکان آموزش و مطالعه‌ای گسترده‌تر و عمیق‌تر را فراهم می‌کنند.

در یک جمع‌بندی، این کتاب می‌خواهد هم در نگاه علمی طلبه اثری ماندگار بگذارد، هم در مراحل بالاتر همچنان خواندنی و قابل رجوع باشد، هم برای متخصص حرفی برای گفت‌وگو داشته باشد و هم با مجموعه‌ای از مطالب تکمیلی، به یک بسته آموزشی نسبتاً جامع تبدیل شود.

از ضرورت توجه به دانش، مهارت و بینش در آموزش نحو تا رویکرد اکتشافی در این اثر/  طلبه نباید فقط قواعد نحو را بداند؛ باید منطق این دانش را بفهمد

چرا گاهی طلبه‌ای چند سال نحو می‌خواند، اما وقتی با یک عبارت عربی خارج از کتاب درسی مواجه می‌شود، در تحلیل آن دچار مشکل می‌شود؟

این سؤال بیشتر به بُعد مهارتی دانش نحو بازمی‌گردد و لزوماً مسئله‌ای نیست که خودِ این کتاب به‌تنهایی بتواند آن را حل کند. اساساً مهارت نحوی چیزی نیست که در یک مرحله آشنایی با علم به وجود بیاید. اما چون سؤال کردید، به نظرم چند عامل را باید از یکدیگر تفکیک کرد.

اگر فرض کنیم طلبه استعداد متناسبی داشته، استاد مناسبی دیده و کتاب آموزشی نیز مشکل جدی نداشته و با این وجود به آسیبی که اشاره کردید مبتلاست، یکی از احتمالات این است که قواعد را فراموش کرده باشد؛ البته به نظرم این حالت کمتر اتفاق می‌افتد. معمولاً مسئله مهم‌تر این است که طلبه قاعده را تقریباً می‌داند، اما وقتی با عبارتی تازه و خارج از مثال‌های آشنا مواجه می‌شود، نمی‌تواند از آن قاعده استفاده کند. مثلاً می‌داند مضافٌ‌الیه مجرور است، اما باز هم آن را منصوب می‌کند!

چرا؟ چون ممکن است یادگیری هنوز در محدوده همان مثال‌هایی که در کلاس و کتاب دیده باقی مانده باشد. یعنی طلبه قاعده را در همان فضای آشنا تشخیص می‌دهد، اما هنوز ذهنش به اندازه کافی یاد نگرفته است که آن قاعده را به یک موقعیت تازه منتقل کند. در واقع، علم وجود دارد، اما هنوز قدرت انتقال علم به موقعیت جدید شکل نگرفته است. یعنی کبریات کلی این دانش را می‌داند، اما نمی‌داند این موردی که با آن مواجه شده، صغرای کدام کبراست.

اینجاست که تمرین اهمیت فراوانی پیدا می‌کند. تعبیر معروفی هست که می‌گوید: «الدَّرسُ حرفٌ والتکرارُ ألف»؛ یعنی این‌گونه علوم با صرف فهمیدن و خواندن به مهارت تبدیل نمی‌شوند، بلکه به ممارست، تکرار و مواجهه مستمر نیاز دارند تا هوش تطبیقی آنها افزایش پیدا کند.

همان‌طور که با خواندن کتاب شنا، انسان شناگر نمی‌شود، با خواندن کتاب نحو نیز به‌خودی‌خود نمی‌تواند در دریای واقعی زبان عربی شنا کند. باید تجربه‌های واقعی مواجهه با متن به‌صورت مستمر برای او طراحی شود؛ عبارت‌های متنوع ببیند، خودش تحلیل کند، خطا کند، اصلاح شود و به‌تدریج آنچه تاکنون در صحنه ذهن او بوده، وارد صحنه تجربه‌اش شود.

در واقع، باید این نکته را نیز در نظر داشته باشیم که علم در مقام کلیت، با علم در مقام تطبیق، دو سنخ متفاوت از دانستن‌ هستند. ممکن است طلبه در سطح کلی بداند فاعل چیست، مفعول چیست، عامل چیست و فلان قاعده چه می‌گوید؛ اما وقتی همین دانش باید بر یک عبارت واقعی اجرا شود، هنوز جزئیات و پیچیدگی‌های آن موقعیت را نمی‌تواند تشخیص دهد.

بنابراین، باید با کثرت تمرین، این علم اجمالی و کلی که از کتاب و درس به دست آمده است، به‌تدریج به علم تفصیلی و تطبیقی تبدیل شود؛ یعنی طلبه بتواند همان دانسته‌ها را در موقعیت‌های تازه ببیند و به کار گیرد.

البته در اینجا باید نکته‌ای را نیز روشن کنم: این کتاب به‌تنهایی جای تمرین مستمر بر روی متن را نمی‌گیرد. کتاب می‌تواند فهم قاعده و نگاه درست به علم را ایجاد کند، اما مهارت نحوی در مواجهه پیوسته با متن و با راهنمایی استاد شکل می‌گیرد.

پس اگر طلبه‌ای پس از چند سال تحصیل نحو، همچنان در تحلیل یک عبارت ناآشنا مشکل دارد، لزوماً معنایش این نیست که قواعد را نمی‌داند یا استاد یا کتاب خوبی نداشته است؛ ممکن است مسئله اصلی این باشد که دانستن قاعده هنوز به توانایی استفاده از آن در موقعیت تازه تبدیل نشده است. این تبدیل، بیش از هر چیز، با ممارست و تجربه واقعی اتفاق می‌افتد. در این کتاب نیز به همین دلیل تلاش شده است تمرین‌هایی وجود داشته باشد؛ هرچند رفع این نیاز، ورای این مسائل، به تلاش و انگیزه خود طلبه نیز بستگی دارد.

به نظر شما طلبه از چه نقطه‌ای واقعاً «نحو را فهمیده» است؟ آیا صرف توانایی اعراب‌گذاری کافی است؟

به نظرم طلبه زمانی نحو را به‌خوبی فهمیده است که سه بُعد دانش، مهارت و بینش در وجود او در کنار یکدیگر شکل گرفته باشند؛ یعنی هم قواعد را بداند، هم بتواند آنها را در متن به کار گیرد و هم تا حدی منطق خودِ این دانش را بشناسد.

اعراب‌گذاری که شما اشاره کردید، یکی از مهم‌ترین نمودهای مهارت نحوی است؛ تا جایی که در بیان غایت این علم گفته‌اند: «حفظ اللسان عن الخطأ فی المقال». اما اعراب‌گذاری، نشانه یادگیری نحو است، نه تمام معنای فهم آن. اعراب‌گذاری یعنی علائم جاده را درست بخوانیم؛ فهم نحو یعنی منطق این جاده‌ها را نیز بشناسیم.

حالا یک قدم عقب‌تر برویم: اصلاً چرا اعراب در نحو این‌قدر اهمیت پیدا کرده است؟ چون در عربی فصیح، حرکت آخر کلمه می‌تواند متناسب با جایگاه و نقش آن در جمله تغییر کند؛ ویژگی‌ای که در فارسی به این شکل و گستردگی وجود ندارد. بنابراین، اعراب صرفاً یک علامت ظاهری نیست؛ بلکه بخشی از ساختار زبانی است که نحو می‌خواهد ضوابط آن را کشف و تبیین کند.

اینجا به یک تفکیک مهم می‌رسیم: زبان عربی با دانش نحو یکی نیست. زبان، یک واقعیت زبانی است؛ اما نحو، تلاش علمی نحویان برای کشف و صورت‌بندی قواعد آن است. به همین معنا می‌توان گفت نحو، زبان عربی را از حیث ضوابط ساختاری و اعرابی زبان فصیح بررسی می‌کند.

این دانش با معنا نیز ارتباط دارد و اعراب گاهی در فهم معنا نقش مهمی ایفا می‌کند؛ اما نباید هدف نحو را کشف همه لایه‌های معنایی زبان بدانیم. محور متمایزکننده این علم، تبیین ضوابط ساختاری و اعرابی زبان است.

اگر طلبه این تفکیک را نفهمد، ممکن است نحو را به مجموعه‌ای از علامت‌های اعرابی تقلیل دهد؛ یا از آن طرف، همه مسائل نحوی را صرفاً به معنا برگرداند و از منطق درونی این دانش فاصله بگیرد. ما در «درآمدی بر دانش نحو» تلاش کرده‌ایم در بخش‌های مختلف، این نگاه را یادآوری کنیم تا طلبه بداند قواعد در پاسخ به چه مسئله‌ای شکل گرفته‌اند و این علم اساساً چه چیزی را دنبال می‌کند. این شناخت، هم جایگاه و محدودیت‌های نحو را روشن‌تر می‌کند و هم انتظار ما را از این دانش، معقول‌تر و دقیق‌تر قرار می‌دهد.

برای ملموس‌تر شدن همین تفاوت‌ها، در بخش‌هایی از کتاب، زبان عربی را با فارسی مقایسه کرده‌ایم. زیرا طلبه فارسی‌زبان ممکن است ناخودآگاه ویژگی‌های زبان مادری خود را به عربی منتقل کند و همین امر باعث شود برخی مباحث نحوی برای او عجیب یا دشوار به نظر برسد. مقایسه کمک می‌کند دریابد که وقتی از دستور فارسی و نحو عربی سخن می‌گوییم، با دو نظام کاملاً یکسان مواجه نیستیم.

پس اگر بخواهم جمع‌بندی کنم، فهم نحو فقط این نیست که عبارت را درست اعراب‌گذاری کنیم؛ بلکه این نیز هست که بدانیم چرا این قواعد وجود دارند، چه واقعیتی از زبان را توضیح می‌دهند و خودِ دانش نحو با چه منطقی آنها را صورت‌بندی کرده است.

درباره ساختار کتاب هم توضیح دهید؟

اجازه دهید یک اعتراف صادقانه داشته باشم؛ این تبویب اساساً کار بنده نبوده است. تبویبی مصوب بوده که تألیف کتاب بر اساس آن از بنده خواسته شد. البته این چینش، مانند هر تبویب دیگری، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های خاص خود را دارد که بحث تفصیلی درباره آن مجال دیگری می‌طلبد. اما اگر بخواهم منطق آن را توضیح دهم، می‌توانم از اینجا شروع کنم.

کتاب با معرفی «کلمه و کلام» آغاز می‌شود و سپس به سراغ «اعراب» و «بناء» می‌رود؛ زیرا اینها از مفاهیم محوری علم نحو و از مقدمات ورود به این دانش‌اند. پس از آن، مباحث در سه بخش کلی سامان پیدا می‌کنند: حالات اعرابی فعل، حالات اعرابی اسم و توابع.

البته بخش عمده مباحث نحو در این سطح، به حالات اعرابی اسم مربوط می‌شود؛ به همین دلیل، بخش قابل‌توجهی از کتاب نیز به همین موضوع اختصاص پیدا کرده است. توابع نیز به دلیل اهمیتشان، در بخشی مستقل مطرح شده‌اند؛ هرچند از نظر دقیق علمی، شاید نباید چنین وزن مستقلی پیدا کنند، اما برای اهداف آموزشی و تصنیفی، این تفکیک قابل قبول است.

بنابراین، کتاب از مفاهیم پایه آغاز می‌کند و به‌تدریج وارد مباحث جزئی‌تر می‌شود؛ اما نکته اینجاست که ملاک دسته‌بندی، صرفاً ترتیب یادگیری مطالب نیست، بلکه منطق علمی خاصی نیز پشت این چینش وجود دارد.

همان‌طور که در پرسش قبلی عرض کردم، این تبویب بر محور مفهوم «اعراب» شکل گرفته است؛ از این جهت، به اغراض اصلی و تاریخی علم نحو وفادار مانده و نخواسته‌ایم یک رویکرد معناگرایانه را به‌عنوان محور اصلی بر این دانش تحمیل کنیم. یعنی مباحث را از زاویه تغییرات پایانی کلمات و احکام مربوط به آنها مرتب کرده‌ایم.

البته این تنها شیوه سامان دادن به مباحث نحو نیست. می‌توان این مباحث را بر محور مفهوم «عامل» نیز دسته‌بندی کرد؛ یعنی به‌جای اینکه حالات اعرابی کلمات محور اصلی باشند، نقش عامل‌ها در ایجاد این حالات را مبنای تنظیم مباحث قرار دهیم.

طبیعتاً هیچ‌یک از این دو شیوه به‌تنهایی همه ابعاد علم نحو را بازتاب نمی‌دهد. هر تبویبی از زاویه‌ای خاص به این دانش نگاه می‌کند و در نتیجه، برخی جنبه‌ها را برجسته‌تر می‌سازد. امتیاز این چینش برای کتاب ما این است که می‌تواند مهم‌ترین مباحث و دغدغه‌های علم نحو را در سطح آموزشی موردنظر، روشن و منظم پیش روی طلبه قرار دهد.

اما در اینجا نکته عمیق‌تری نیز وجود دارد. اینکه مباحث نحو را بر محور «اعراب» یا «عامل» مرتب می‌کنیم، صرفاً یک انتخاب صوری برای تنظیم فهرست کتاب نیست؛ این مفاهیم نشان می‌دهند که علم نحو با چه مسئله‌ای درگیر بوده و از چه زاویه‌ای به زبان نگاه کرده است.

برای مثال، در زبان فارسی یا انگلیسی، تغییرات اعرابی به معنایی که در زبان عربی مطرح است وجود ندارد؛ بنابراین، نمی‌توان مباحث دستوری این زبان‌ها را نیز بر اساس همان تغییرات و عامل‌های ایجادکننده آنها طبقه‌بندی کرد. از همین‌جا روشن می‌شود که وقتی فهرست مباحث نحو عربی را با فهرست دستور زبان فارسی یا گرامر انگلیسی مقایسه می‌کنیم، لزوماً با چینش‌های یکسانی مواجه نمی‌شویم؛ زیرا این سنت‌های دستوری از دل مسائل و ویژگی‌های متفاوت زبانی شکل گرفته‌اند.

پس اگر بخواهم جمع‌بندی کنم، منطق این تبویب فقط این نیست که آموزش را از کجا شروع کنیم و به کجا برسانیم؛ مهم‌تر این است که مباحث را حول چه مسئله‌ای ببینیم و بر چه اساسی به یکدیگر پیوند دهیم. در این کتاب، مفهوم اعراب محور سامان‌دهی مباحث قرار گرفته است؛ انتخابی که هم نظم آموزشی کتاب را شکل داده و هم بخشی از منطق درونی علم نحو را آشکار می‌کند.

اگر بخواهیم صریح باشیم، آیا مشکل طلبه‌ها در نحو واقعاً کمبود کتاب است؟ یا مسئله اصلی، شیوه مطالعه و تمرین آنهاست؟ اگر مسئله فقط کتاب نیست، طلبه‌ای که این کتاب را در دست گرفته دقیقاً چگونه باید آن را بخواند تا نتیجه بگیرد؟

به نظرم باید واقع‌بین باشیم؛ مشکل آموزش نحو را نمی‌توان فقط به کتاب نسبت داد. بخشی از مسئله به خود طلبه بازمی‌گردد؛ به انگیزه، میزان تلاش و استعداد او. بخشی نیز به برنامه‌ریزی آموزشی، شیوه تدریس استاد و شرایط یادگیری مربوط است. البته خود کتاب نیز می‌تواند در این میان نقش داشته باشد. حتی بهترین کتاب هم به‌تنهایی نمی‌تواند جای تلاش طلبه و آموزش درست را بگیرد.

اما اگر بخواهم ناظر به کتاب «درآمدی بر دانش نحو» صحبت کنم، باید بگویم که درباره خود کتاب‌ها، معتقدم بخشی از مشکل واقعاً به شیوه نگارش و آموزش آنها بازمی‌گردد. کتاب‌های رایج معمولاً از ادبیات القائی استفاده می‌کنند؛ یعنی قاعده را به طلبه می‌گویند، اما کمتر زمینه‌ای فراهم می‌کنند که خود او منطق شکل‌گیری آن را کشف کند. از سوی دیگر، حتی هنگامی که به لایه‌های عمیق‌تر مباحث می‌پردازند، همیشه این نگاه کلان به دانش نحو و شناخت «عقل نحوی» به اندازه کافی مورد توجه قرار نمی‌گیرد. تلاش ما در این کتاب این بوده است که این خلأ را تا حدی جبران کنیم.

اما اینکه طلبه چگونه این کتاب را بخواند تا نتیجه بگیرد، به نظرم مهم‌ترین نکته این است که کتاب را صرفاً برای یاد گرفتن و حفظ کردن قواعد نخواند؛ بلکه تلاش کند منطق مباحث را نیز بفهمد. با دقت در مسیر بحث‌ها پیش برود، درگیر پرسش‌ها شود و تلاش کند خودش به فهم قاعده برسد. در کنار این، حتماً دانسته‌های خود را در مواجهه با متن عربی به کار گیرد و تمرین کند.

نکته دیگر اینکه کتاب فقط به درس‌های اصلی محدود نشده است. تلاش کرده‌ام بخشی از نیازهای مطالعات تکمیلی را نیز مدیریت کنم؛ یعنی مطالبی را انتخاب کنم که ممکن است مستقیماً در کلاس تدریس نشوند، اما به فهم عمیق‌تر نحو کمک کنند، استاد و طلبه مستعد را توانمندتر سازند و از پراکندگی مطالعات جلوگیری کنند.

اگر جمع‌بندی‌ای درباره کتاب و ویژگی‌های آن دارید یا نکته‌ای می‌خواهید بفرمایید، در خدمتتان هستیم.

اگر بخواهم عرایضم را در چند جمله جمع‌بندی کنم، می‌توانم بگویم کتاب «درآمدی بر دانش نحو» صرفاً یک متن درسی نیست؛ بلکه تلاشی برای طراحی یک برنامه درسی چندلایه است. متن اصلی، هسته دانش نحو را با رویکردی متفاوت آموزش می‌دهد؛ بخش‌های «بینش نحوی» به فهم منطق این دانش کمک می‌کنند و پیوست‌ها و مطالب تکمیلی، مسیر مطالعات عمیق‌تر و مستقل‌تر را پیش روی طلبه قرار می‌دهند.

در واقع، تلاش کردیم به دو ضلع «دانستن» و «توانستن»، یک ضلع سوم نیز اضافه کنیم: «فهمیدن»؛ همان چیزی که از آن با عنوان «بینش نحوی» یاد می‌کنیم و در متن درس‌ها نیز از طریق ادبیات اکتشافی حضور دارد.

زیرا معتقدیم درست آموختن یک علم، فقط دانستن پاسخ‌های آن نیست؛ بلکه آشنا شدن با منطق پرسش‌ها و شیوه نگاه آن علم نیز هست.

از این جهت، «مقدماتی» بودن این کتاب را نباید صرفاً به معنای ساده‌تر بودن یا کم‌حجم‌تر بودن آن در مقایسه با کتاب‌هایی مانند «آشنایی با دانش نحو» و «سرآغاز نحو» دانست. منظور ما از مقدماتی بودن، بیش از آنکه به میزان دشواری محتوا مربوط باشد، به جایگاه کتاب در شکل‌گیری ذهن علمی طلبه بازمی‌گردد. سطح مقدماتی، جایی است که باید نسبت درست متعلّم با علم شکل بگیرد.

در تلقی رایج، مقدماتی بودن معمولاً به معنای مطالب ساده‌تر، حجم کمتر و حذف مباحث پیچیده‌تر است. اما ما می‌خواستیم معنای دیگری را نیز برجسته کنیم: در این مرحله، باید چارچوب اولیه فهم علم ساخته شود. بنابراین، مقدماتی بودن این کتاب بیش از آنکه به معنای ساده‌سازی محتوا باشد، به معنای شفاف‌سازی منطق راه است.

ساده‌تر کردن آموزش، همیشه به معنای کوتاه‌تر کردن توضیح نیست. گاهی برای اینکه مطلب واقعاً روشن شود، باید مسیر شکل‌گیری آن را نیز نشان داد. اختصار زمانی مفید است که پیچیدگی‌های زائد را حذف کند، نه اینکه منطق فهم را از میان ببرد.

از این منظر، کتاب «درآمدی بر دانش نحو» فقط محتوای علم را آموزش نمی‌دهد؛ بلکه می‌خواهد نسبت متعلّم با علم را نیز شکل دهد. زیرا آموزش صرفاً انتقال معلومات نیست؛ در عین حال، نوعی شکل دادن به شیوه مواجهه انسان با معرفت است. بنابراین، هدف کتاب فقط انتقال دانش نیست؛ بلکه توانمندسازی طلبه برای یادگیری‌های بعدی نیز هست.

دو نفر ممکن است دقیقاً یک قاعده را یاد بگیرند، اما نسبت آنها با آن قاعده کاملاً متفاوت باشد. یکی قاعده را حکمی آماده ببیند که باید آن را حفظ کند؛ دیگری آن را پاسخی به یک مسئله علمی بداند و بخواهد منطق شکل‌گیری و اعتبار آن را بفهمد. بنابراین، تفاوت کتاب فقط در این نیست که چه مطالبی آموزش می‌دهد؛ بلکه در این نیز هست که می‌خواهد چه نوع یادگیرنده‌ای تربیت کند.

مسئله فقط این نیست که طلبه در آغاز تحصیل چه چیزهایی یاد می‌گیرد؛ مسئله این است که از همان ابتدا یاد بگیرد با یک علم چگونه مواجه شود. آموزش نخستین، علاوه بر انتقال محتوا، چارچوبی می‌سازد که یادگیری‌های بعدی درون آن معنا پیدا می‌کنند. به همین دلیل، در این کتاب خودِ دانش نحو نیز بخشی از موضوع آموزش است. طلبه نه‌فقط قواعد نحو، بلکه تا حدی منطق مفهومی، شیوه مسئله‌سازی و چارچوب تحلیل این دانش را نیز می‌آموزد.

از همین‌جا می‌توانیم به جایگاه روش اکتشافی در کتاب برسیم. روش اکتشافی صرفاً یک تکنیک برای جذاب‌تر کردن تدریس نیست؛ بلکه بخشی از هدف آموزشی کتاب را محقق می‌کند. در اینجا با نوعی هم‌افزایی میان روش و محتوا مواجهیم. وقتی می‌خواهیم طلبه منطق شکل‌گیری قواعد را بفهمد، باید تا حدی او را در مسیر کشف این منطق قرار دهیم؛ البته نه به این معنا که در همه مباحث، آموزش مستقیم را کنار بگذاریم.

برای مثال، در این کتاب می‌خواهیم این نگاه شکل بگیرد که مفاهیمی مانند فاعل، مفعول، عامل و معمول، صرفاً نام‌هایی آماده و بدیهی نیستند. پشت این مفاهیم، نوعی نگاه به زبان وجود دارد. نحوی از زاویه‌ای خاص به زبان نگریسته، برخی پدیده‌ها را برجسته دیده و برای توصیف و تبیین آنها، مفاهیمی ساخته و به کار گرفته است.

این نگاه، از نظر نظری، فراتر از آموزش قواعد است. ما می‌خواهیم طلبه با منطق زاینده یک دستگاه مفهومی آشنا شود؛ یعنی بفهمد این مفاهیم چگونه به تحلیل زبان کمک می‌کنند و چه نوع نگاهی به زبان را در خود منعکس می‌کنند. البته هدف این نیست که طلبه از همان آغاز در جایگاه نقد تخصصی دانش نحو قرار گیرد؛ بلکه می‌خواهیم بداند قواعد و دستگاه‌های تحلیلی، قابل فهم و بررسی‌اند. چنین نگاهی می‌تواند بعدها زمینه مطالعه نقادانه‌تر و پژوهش مستقل‌تر را فراهم کند.

از ضرورت توجه به دانش، مهارت و بینش در آموزش نحو تا رویکرد اکتشافی در این اثر/  طلبه نباید فقط قواعد نحو را بداند؛ باید منطق این دانش را بفهمد

به همین دلیل، یکی از تلاش‌های کتاب این است که میان «محصول نهایی علم» و «فرایند شکل‌گیری علم» پیوند برقرار کند. قاعده نباید فقط به‌عنوان یک نتیجه آماده به طلبه عرضه شود؛ تا جایی که ممکن است، باید مسئله‌ای را نیز نشان دهیم که این قاعده در پاسخ به آن شکل گرفته است.

البته باید توجه داشت که بازسازی آموزشی مسیر کشف یک مفهوم، لزوماً به معنای بازسازی دقیق تاریخ واقعی پیدایش آن نیست. ممکن است ترتیب مناسب برای آموزش یک مفهوم با ترتیب تاریخی شکل‌گیری آن تفاوت داشته باشد.

نکته دیگر، تفکیک میان زبان فصیح و نحو است؛ تفکیکی که کمک می‌کند توهم یکی بودن این دو از میان برود. زبان، واقعیتی است که مورد مطالعه قرار می‌گیرد؛ اما نحو، دستگاهی علمی برای توصیف و تبیین بخشی از این واقعیت است. بنابراین، نباید مقولات نحوی را با خودِ واقعیت زبان یکی بگیریم. باید بپرسیم این مقولات چه چیزی را برای ما روشن می‌کنند و چه چیزهایی ممکن است بیرون از زاویه دید آنها باقی بماند.

اگر طلبه از ابتدا چنین بصیرتی پیدا کند، در مراحل بعد می‌تواند با نگاه عمیق‌تر و نقادانه‌تری به دانش نحو مراجعه کند و زمینه برای کارهای اجتهادی و پژوهشی مستقل‌تر برای او فراهم شود.

و در نهایت، پیوست‌ها و ضمائم کتاب، به‌ویژه در سطح نخبگانی، صرفاً مطالب اضافی و قابل حذف نیستند؛ بلکه می‌توانند نوعی نقشه راه برای ورود جدی‌تر به جامعه علمی نحو باشند. می‌خواهیم طلبه بداند این دانش چه پیشینه‌ای دارد، از چه منابعی تغذیه شده و اگر خواست آن را عمیق‌تر دنبال کند، چگونه می‌تواند مطالعات خود را سامان دهد.

پس اگر بخواهم همه اینها را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم:

این کتاب می‌خواهد طلبه را از همان آغاز، از حفظ‌کننده قواعد به فهم‌کننده یک دانش نزدیک کند؛ کسی که نه‌ فقط بداند نحو چه می‌گوید، بلکه تا حدی بفهمد چرا چنین می‌گوید، با چه منطقی مسائل خود را صورت‌بندی می‌کند و چگونه می‌توان این دانش را در ادامه مسیر علمی، عمیق‌تر دنبال کرد.

انتهای پیام

منبع: مرکز تدوین متون و منابع درسی حوزه های علمیه

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha